ذبيح الله صفا
725
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
امروز كه غصه حاصل اوست * صد داغ نهاده بر دل اوست از ميل قلم بسرمه سايى * گر داشت بديده روشنايى آخر ز مدار چرخ و انجم * شد نرگس او تهى ز مردم يعنى كه زمانهء ستمگر * ز آن ميل كشيد چشمش از سر ( چوگاننامه ) * شبى بود چون زلف ليلى سياه * چو مجنون در او عقل گم كرده راه شبى بُلعجب بود و روزش نبود * چو روز جزا غير سوزش نبود سيه گشته از دود دل عالمى * جهان را ببر كسوت ماتمى سپهر افسر مهر انداخته * علم در ره كينه افراخته فلك بسته مشكين نقابى به روى * پى ماتم روز بگشاده موى هماى شب قيرگون سايهساى * جهان سايه گرديده سر تا بپاى ز بس قير جان كواكب بلب * در روز شد بسته بر روى شب سپهر از شراب شفق گشته مست * ز مستى درافتاده جامش ز دست شهاب از ستم ميل آذر كشيد * ز هر گوشه در چشم اختر كشيد فلك را در آزار مردم سرى * ز عقرب بر او حلقه زن اژدرى شد از چشمهاش مهر تابان خجل * كه گل شد ره و مانده پايش به گل فروبسته دزد شب از داروگير * ره كاروان را ز درياى قير فلك مجمرى پر ز دود و شرار * شرار اندك و دود دل بىشمار درين حقه چرخ فلك سرمهساى * سيه عالم از سرمه سر تا بپاى ز نيلوفر تازه پر شد جهان * كه خورشيد بود از نظرها نهان چنان در سياهى جهان بود غرق * كه كس دود از آتش نمىكرد فرق سواد شب و شعلههاى چراغ * يكى زاغ بود و يكى بال زاغ در آن تيرگى مهر اگر تافتى * رخ چرخ خال سيه يافتى ز ظلمت در آن عرصهء لا محال * مجال گذر تنگ شد بر شمال خدنگى كه رفتى برون از كمان * كه سازد نشان سينهء آسمان